روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )
312
سفرنامه كلاويخو ( فارسى )
در سمرقند به خوبى با اين شاهزاده آشنا شديم . وى جوانى بود در حدود بيست و دو سال نسبتا سفيد و فربه و بسيما مانند پدرش ميرانشاه بود . خليل سلطان براستى نسبت بما هنگامى كه در دربار در خدمت نياى وى بوديم لطف بخصوصى داشت . اما دربارهء خبر مرگ تيمور كه سرانجام درز كرد و بر دهانها افتاد بايد بخاطر داشت كه در گذشته دوبار خود وى شايع كرده بود كه مرده است تا بيازمايد و ببيند كه كى از بجاى آوردن وصيتنامهء او و فرمانها و خواست او سرپيچى و نافرمانى مىكند . در مرو هر دو بار گروهى فريب خوردند و دست بشورش زدند كه بىدرنگ همهء آنان بقتل رسيدند . اينك كه براستى او مرده بود بسيارى باور نمىكردند و ميگفتند كه ممكن نيست تيمور بميرد . بدينگونه در ضمن آنكه در تبريز سرگرم تدارك عزيمت به ميهن بوديم ، در افواه پيچيد كه تيمور زنده است و در همان زمان نيز در پيشاپيش گروهى كثير به آهنگ گرفتن مصر و شكست دادن سلطان مصر به راه افتاده است . بازگرديم بسر داستان خويش . چون به ميرانشاه كه در بغداد بود خبر مرگ قطعى پدرش را دادند ، در عين حال سر جهانشاه ( فرماندهء كل سابق سپاه ) را كه عمر ميرزا براى او فرستاده بود به او نشان دادند و ازو درخواست كردند كه بىدرنگ براى ملاقات به دشت ويان ( در ده فرسخى مغرب تبريز ) بيايد تا مسئلهء جانشينى تيمور را حل كنند . ميرانشاه از بغداد به آهنگ تبريز به راه افتاد و پسرش ابو بكر ميرزا هم با او بود . پيش از آنكه وى به وعدهگاه برسد خبر يافت كه عمر ميرزا در دشت ويان سپاهى گران بيش از آنچه وى در زير فرمان دارد گرد آورده است . و نيز به لشكريان تبريز و سلطانيه هم پيام فرستاده است كه آماده باشند تا چون فرمان ميرسد بيايند . ميرانشاه كه ازين تداركات جنگى آگاه شد ، ترسيد و حيران شد كه پسرش چه در سر دارد . در